حس لعنتی اینبار تا گلویم بالا آمد و آن جا گره خورد و در تمام صورت و چشمهایش پخش شد. بلند شدم و رفتم با یک لیوان آب گرهی گلویم را قورت دادم. پردههای صاف و تمیز از خانه تکانی را کنار زدم و پنجرهی آشپرخانه را که بوی شیشهشوی میداد باز کردم. سوز ملس آخرهای سال را در چشمهای نمناکم احساس کردم. همانی که یک گرمایی هم لابهلاش میپیچید و هویت اسفند است. همانی که حال و هوای شب عید توش موج میزند و خیلی وقتها شاید قبلترها البته فقط همین که میرفتی توی خیابان و در این هوا قدم میزدی حالت خوب میشد و فکر نکنم حال من حالا حالاها با این چیزها خوب بشود. به درختان کنار جوی نگاه کردم. روی نوک جوانهزدهشان دنبال لانههای کلاغ گشتم. صدای ساز مبارکهایی که صورتهایشان را سیاه میکردند و میرقصیدند و از مردم پول میگرفتند به گوشم نشست. زندگی همین سوزها و سازهاست که هر دم هرجوری بخواهد میوزد و مینوازد.