از جذابیت های این رمان (به جز آشنایی کم و بیش با نویسنده!) موارد کم سابقه ای در ادبیات داستانی این روزهاست نظیر پرداختن به روش زندگی واقعی در اروپا و آمریکا (نه با زیاده روی در طرفداری و یا دشمنی با آن) و همچنین نقش روشهای جدید ارتباطات نظیر اینترنت و چت و ایمیل در روابط دوستانه و عاطفی. زبان جدید محاوره و روزمره جوانان امروز به همراه داستانی روان و به دور از بزرگنمایی های دور از واقعیت برای ایجاد جذابیت های داستانی مضامین آنرا قابل لمس می کند و در نهایت شما را به یک ارزیابی دوباره دوستان دور و نزدیک وا می دارد. این کتاب در ۳۹۶ صفحه توسط انتشارات شادان به قیمت ۳۸۰۰ تومان چاپ شده است. قسمت هایی از متن کتاب: خونة پدري ما يه خونة قديمي بزرگ بود. اين دوّمين خونهاي بود که ما بعد از ورودمون به سوئيس گرفتيم و تو همين موندگار شديم. دور تا دور خونه رو يه باغ قشنگي گرفته بود و زمان کودکيمون يه تاب توش بسته بوديم. يه ميز پينگپنگ هم داشتيم که مامان برش داشته بود و جاش رو با گلهاي رُز پرکرده بود. تو بهار خونة ما غرق گل و شکوفه بود. امّا من انگار با سالهاي ديگه خيلي فرق کرده بودم... اونا رفتن. رفتن و من تو اون همه شلوغي تنها بودم. تنهاي تنها! ميتونستم گريه کنم. امّا نه، از اشک خبري نبود، بهت زده بودم، ماتم برده بود! سبک بودم، انگار رو پاهاي خودم نبودم. فکر نميکردم. نميدونم، انگار خواب بودم. راه افتادم. از کنار بزرگراههاي مدرّس و صدر! جايي که اصلاً پيادهرو نداشت! خيلي جاهاش رو از لابهلاي درختها و نردههاي کنار بزرگراه ميرفتم. بعداً که از روي کنجکاوي با ماشين اندازه گرفتم حدود 15 کيلومتر راه رفته بودم! به غزال زنگ نزدم؛ دليلي نميديدم. اون حتّي خودش نيومد که يک بار ديگه منو ببينه! تا صبح سوگواري ميکردم. سوگواري عشقم رو! همش تقصير چشماشه! چشم که نيست، اندازة يه کف دسته! مثل دريا ميمونه، ميبينم و توش غرق ميشم! بدون اين که بفهمم اشک از چشمام ميريزه! آريا عاشقه، تنهاست و دلتنگه. همة حرفهاش گله است از دنيا و ... نميدونم چرا يه مرتبه احساس کردم که دلم ميخواست اونجا بودم و دستم رو ميکشيدم رو مژههاي آريا! آروم پرندة روياهام رو پر دادم به سمت تهران. بشينه تو يه پارکي که دو تا عاشق نشستن و حرف ميزنن. بعد دستم رو آروم، يه طوري که هيچ کدوم متوجّه نشن، کشيدم رو مژههاي آريا... قلبم تير کشيد. يادم مياد توي موشك بارونهاي تهران بود كه قسط وام خونه شروع شد. ديگه نميتونستيم اجاره خونه بديم، براي همين اسبابكشي كرديم به خونة نيمهكاره! اوضاعي بود. نه زمين موزاييك شده بود، نه ديوارها سفيدكاري شده بود و نه پنجرهها شيشه داشت! آشپزخونه و دستشويي و حموم هم نداشتيم!... فقط پنجرهها تا سه چهار ماه بعد هنوز شيشه نداشتن! نميدونم چي شده بود كه شيشه كمياب بود و بايد كلّي تو نوبت ميمونديم. چون محل كوهستاني بود، با اين كه تابستون بود باد و بارونهاي بدي داشت و طوري بود كه فرشها لوله ميشدن و گوشة اتاق جمع ميشدن و بارون ديوار سالن رو كه ده دوازده متري با پنجره فاصله داشت خيس ميكرد! حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم كه پدر و مادرم از ايران اومدن بيرون، ولي دلشون رو اونجا گذاشتن. از لحظهاي كه ما وارد ژنو شديم، كلاس فارسي براي بهرام و كتايون شروع شد. پدرم با جدّيت به درسهاي بچّههاش ميرسيد و مخصوصاً حسّاسيّت زيادي داشت كه ما فرانسه و فارسي رو قاطي حرف بزنيم و براي اين كار جريمة نقدي هم گذاشته بود ... بابا يه ميز و چند تا صندلي با يه كتابخونه گذاشته بود توي ورانده .توي كتابخونه پر بود از كتابهاي سعدي و حافظ و كتابهاي شعر نو، از سياوش كسرايي تا سهراب سپهري. چند تا تابلوي خطّاطي هم به ديوار بود كه با خطّ خوش افجحي نوشته شده بود: چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ. من درد تو را ز دست آسان ندهم. خلاصه اينقدر اين قسمت از خونه رو قشنگ درست كرده بود كه ناخودآگاه هر آدمي هوس ميكرد بشينه و كتاب فارسي بخونه. امیدوارم دوستان از این کتاب لذت ببرن و اگر نظری هم دارن حتماْ گوشزد کنن.