در شهری از شهرهای ایران قدیم دو میرزا بنویس زندگی میکردند. یکی جلوی مسجد جامع بساط میکرد و دیگری که دستش به دهانش میرسید حجرهای داشت و گاهی دعانویسی هم میکرد. این دو با اینکه رغیب بودند اما میشد گفت که رفیق هم بودند. تا اینکه در شهر فرقهای از درویشان شکل گرفت که با آیین خاص عضو میپذیرفتند. درویشان موفق شدند حاکم را بیرون بیندازند و به مردم قول زندگی سعادتمندانه جدیدی دادند. اما این تغییر حکومت، هرج و مرج مخصوص به خود را به دنبال داشت. آیا واقعا حاکم ساکت مینشیند و تماشا میکند؟ آیا این فرقه واقعا دنبال سعادت مردم شهر است؟