فَرات با برادرش امره و مادر قصهگویش در یکی از محلههای بغاز زندگی میکند. او روزهای تعطیل سوار کشتی کوچک بغاز میشود و به آن طرف ساحل میرود بادکنک میفروشد. ملیحا خانم هم که در یک عمارت چوبی صد ساله و باشکوه در همان محله زندگی میکند، اغلب همسایههایش را به خانهاش دعوت میکند و همه با هم میگویند و میخندند و آواز میخوانند. با گذشت زمان، اوضاع تغییر کرد. ملیحا خانم مجبور شد عمارت را ترک کند. بعد از رفتنش، محله هم کمکم تغییر کرد و زیباییهایش را یکی یکی از دست داد. وقتی هم که کشتی کوچک بغاز را بازنشسته کردند، فرات فهمید که باید تا دیر نشده کاری بکند. وگرنه ...