در اینچه برون درخت بزرگی بود که سالیان سال زائران را از سراسر صحرا به سوی خود میکشاند. درد و بیماری و مرض اینچهبرون را فرا گرفت؛ بچهها به دوسالگی نرسیده میمردند. مردم به سراغ، آقاویلر، کدخدایشان رفتند اما چه کاری از دستان برمیآمد؟ تنها میتوانستند به درخت مقدس دخیل ببندند و دعا کنند. روزی آقاویلر تصمیم بزرگی گرفت. به پسرش، آلنی گفت: «همین حالا، وسایلت را جمع میکنی و به شهر میروی و تا یک طبیب خوب و حاذق نشدهای بازنمیگردی.» اما زندگی در کنار غیرترکمن، رسم ترکمنها نبود.