پدر نینا در دریاچه غرق شده و او فکر میکند پدرش ماهی شده و نامههایی را که برای پدرش مینویسد به دریاچه میاندازد. یک روز صبح درست وقتی شب قبل ساعتها گریه کرده و نیمهشب از سایههای روی سقف هیولا ساخته و شبیه یک قورباغهی واقعی با چشمهای پفکرده و موهای ژولیده نشسته و انتظار هیچ اتفاقی خوبی را ندارد، پستچی جواب نامهاش را میآورد. کسی چه میداند؟ شاید نینا درست فکر میکند، شاید هم …