
خلاصه: باربد تنها پسر خانواده در راه بازگشت به خانه با دختري تصادف مي كند و به جاي رساندن او به بيمارستان، او را به خانه مي برد. دختر جوان دچار فراموشي شده است. پزشك خانواده پرونده پزشكي تمييزي برايش درست كرد و به عنوان دختر خانواده ايماني ادعا مي كند او از پله ها افتاده. باربد از همان ابتدا حاضر به پذيرفتن او به عنوان دختر خانواده و خواهر خود نيست. دوستش دارد. خانواده براي او شناسنامه مي گيرد و او ايمان مي شود. پزشك خواستگار غزل مي شود و همان شب خواستگاري باربد همه چيز را براي غزل تعريف مي كند. كمكش مي كند تا دنبال خانواده اش باشد. معلوم مي شود براي فرار از ازدواج با يك پيرمرد بيرون از خانه دويده و در نتيجه تصادف كرده است. خانواده ايماني براي نجات غزل به خانواده او پول مي دهند و او را به عنوان دختر خوانده به خانه مي آورند. باربد از او خواستگاري مي كند و او هم قبول مي كند