Margins
Margins
Sign in
Margins
Subscribe to our newsletter
548 Market St PMB 65688, San Francisco California 94104-5401 USA
hello@margins.app
·
+1 (650) 223-5283
Privacy Policy
·
Terms of Use
© 2026 Paratext Inc. All rights reserved
آبنبات
آبنبات
Series · 5 books · 2013-2024
By
مهرداد صدقی
Books in series
#1
آبنبات هلدار
2013
کتاب حاضر، دربردارندهٔ داستانهایی به هم پیوسته با موضوع طنزآمیز است. عنوان داستانها عبارتاند از: «راز»، «خواستگاری»، «کارت اضافی»، «پلاک دوازده به علاوهٔ یک»، «بفرمایید حلیم»، «بوی عیدی»، «معتاد»، «کیش و مات» و… فضای داستان سرتاسر ماجراهای خندهدار و حیرتآور است این بار قصهٔ طنز و نمکین از زبان یک طفل بجنوردی که برادر عزیزش قرار است برود جبهه! آبنبات هل دار! چه خاطراتی که از روزگار جنگ در این سرزمین باقی نمانده و هر کسی میداند که آن روزها فقط روزهای جنگ و گلوله نبودند. درون مرزهای ایمنی که عدهای جان خود را بر سر حفظ تمامیت و امنیت آن مینهادند، مردمی شریف و صبور روزگار میگذراندند و اکنون مهرداد صدقی با زبان طنز و کلک، ماجراهای مفرحی از آن روزگاران برای مردم امروز تعریف میکند. داستان را محسن که ته تغاری یک خانوادهٔ پنج نفره است روایت میکند و فضای داستان در یکی از محلههای قدیمی بجنورد، در سایه سار محبت مادربزرگی پیر و فرتوت اتفاق میافتد. محسن است و بازیگوشی و ماجراجویی که این نوستالژی دهه شصتی را با کارهای شیطنت آمیزش پر از خنده و شادی میکند. نویسنده به خوبی نشان میدهد که حتی در دل جنگ و اضطراب آن سالها، عدهٔ زیادی از مردم با صبوری، سرگرمیهای خودشان را ایجاد میکردند و زندگی مفرح و پر ماجرایی داشتند. این سرگرمیها نیاز نبود خیلی پیچیده باشد و دلها با سادهترین تفریح، نظیر اولین سینما رفتن، دیدن برنامهها برای اولین بار از قاب یک تلویزیون رنگی و خوراکیهای خوشمزه و جدید شاد میشد. محسن بازیگوش قصه از هر کار کوچکی ماجرایی در میآورد و از رفتن به مدرسه گرفته تا پخش کردن کارتهای عروسی و بردن آش نذری، هر جا که بتواند آتش میسوزاند و خنده را به لب مخاطب کتاب میآورد. بریدهای از کتاب آبنبات هلدار بیبی قشقرقی به راه انداخت که بیا و ببین. با این حرفها که «شما منِ آدم حساب نِمکنین.» و «من آرزوی دیدن عروسی نوهمِ باید به گور ببرم.» و «منِ بگو که یک بسته روشورِ امروز تو حموم تموم کردم.» و… خلاصه، از آنجا که ماندنِ من هم بهتنهایی صلاح نبود، همه به سمت خانهٔ عروس راه افتادیم. البته همه که نه. عمو جواد و زنعمو هاجر نیامدند؛ چون توی مشهد زندگی میکردند و عمویم نتوانسته بود مرخصی بگیرد. عمه بتول هم برای دلیل نیامدنش گلایه کرده بود چرا فرد دیگری را که او میپسندد برای محمد نمیگیریم؛ اما مسئله این بود که او اصلاً هیچکس را نمیپسندید و فقط دنبال بهانه بود تا بهانه بگیرد! مامان میگفت عمه بتول، وقتی جوان و مهربان بوده، یک نفر را میخواسته و او هم عمه بتول را؛ ولی یکدفعه، با اینکه عمه بتول هنوز هم او را میخواسته، او دیگر عمهام را نخواسته و از آنموقع اخلاق عمه بتول سگ شده! طفلکی، با اینکه چهل سالش شده بود، هنوز عروسی نکرده بود و میگفت: «مردا آدم نیستن.» یک بار از او پرسیدم: «یعنی منم عمه؟» و عمه جواب داد: «تا بچهای خوبی؛ ولی بزرگ که بشی تو یَم یک خری مِشی مثل بقیه!»
#2
آبنبات پستهای
2016
در بخشی از این رمان نوجوانان میخوانیم:؛ مامان با تعجب به من نگاه کرد. منتظر بود گوشی را از من بگیرد؛ اما خانمی که پشت خط بود، چنان مرا به حرف گرفته بود که نمیگذاشت گوشی را به کسی بدهم. فکر میکرد هنوز بچهام و نمیفهمم که میخواهد از زیر زبانم راجع به خانوادهمان حرف بکشد:؛ \- بله... هنوز گوشی دستمه...! نه ماشینپاشین نداریم.... نه، متراژِ خانهمانِ که نِمِدانم؛ ولی خیلی بزرگه.... گفتم که اسمم محسنه...! بله...؟ نه، سوم راهنماییام.... هنوز که برام زوده، ایشالا سیسالگی؛ شایدم هیچوقت...! بله مدانم شوخی کردین؛ منم شوخی کردم.... اتفاقاً منم شوخی کردم که شوخی کردم...! چشم، خیلی ببخشین. الان صداش میکنم؛ گوشی را نگه داشتم و برای اینکه خانم پشت خط نفهمد مامان از صبح کنارم بوده است، الکی با صدای بلندی داد زدم: «مامان بیا تلفن!» اما مامان فوراً گوشی را از دستم گرفت و شروع کرد به حرفزدن. فکر میکردم آن خانم محترم که سرِ زمان دامادشدن با من شوخی کرده بود، از آشناهایی است که من او را نشناختهام؛ اما او مرا میشناسد و قصد دارد سربهسرم بگذارد، ولی او ظاهراً برای خود مامان هم غریبه بود؛ وقتی یاد شوخیهای ردوبدلشده افتادم، کمی نگران شدم. با خودم گفتم نکند من هم مزاحم تلفنی پیدا کردهام و خودم خبر ندارم! نکند برایم خواستگار پیدا شده!؛ یادم آمد دوسه روز قبل توی صف نانوایی، برای یک پیرزن که نمیتوانست توی صف بایستد، دو تا نان گرفتم و او هم گفت: «اوغِلجان، تو چی خوب پسری هستی!» همان جا هم احساس کردم طور خاصی به من نگاه میکند. نکند با همان نگاه، یک دل نه صد دل، برای نوهاش عاشق من شده و مرا برای او زیر نظر گرفته است؟ نکند شمارهتلفنم را از طریق نانوایی گیر آورده است؟
#3
آبنبات دارچینی
2018
اگر کتاب شيرين و طنزآميز «آبنبات هلدار» را خواندهايد، حالا وقتش رسيده که شيريني طعم «آبنبات دارچيني» را هم بچشيد! کتاب «آبنبات دارچيني» جلد بعدي کتاب «آبنبات هل دار» محسوب ميشود. ماجراهاي کتاب آبنبات دارچيني بين سالهاي 72 تا 74 ميگذرد و در اين کتاب، محسن درگير ماجراهاي پيشبيني نشدهاي ميشود که ناخواسته بر روي زندگي خود و اطرافيانش تاثير ميگذارد و همين امر موقعيتهاي طنزآميزي ايجاد ميکند. فقط همين را بگوييم يکي از شخصيتهاي محوري اين کتاب، پدر دريا است! اين كتاب ماجراي زندگي محسن و خانواده اش را با زباني شيرين و طنز و با لهجه زيباي خراساني در گفت و گوي ميان شخصيت ها، روايت مي کند. مليحه با آقاي دکتر زير يک سقف زندگي مي کند، دايي اکبر مدت هاست ازدواج کرده و دريا که محسن به خودش وعده داده با او ازدواج کند از خانه شان کوچ کرده و به جنوب رفته است. محسن پسري دبيرستاني است که با پدر و مادر و مادربزرگش زندگي مي کند و اتفاقات پيرامونش را به شکلي جذاب روايت مي کند. گزيده اي از کتاب اول درباره نامردي هاي امريکا چيزهايي گفت که همه ما فکر کرديم خوب است اسلحه برداريم امريکا را بکشيم. بعد هم از تغيير نقشه استکبار، به خصوص امريکا، براي جوان ها گفت و درباره ارتباط آن با بحران بلوغ نوجوان ها حرف هاي جالبي زد. غلامي، در حالي که يادش رفته بود که گفته سرما خورده، با صداي بلند پرسيد: «اجازه، مشه مثال بزنيد؟» -مثلا همون آدامساي هندي که توي بازار پر شده و توش عکساي آن چناني هست. ديدين ديگه؛ ها؟ -بعله. -خاک تو سرِتان. -اجازه، اونا مگه هندي نيستن؟ -برپا… بشين… برپا… بشين. آقاي کريمي نژاد، براي بازتر شدن موضوع، از غريزه حيواني و بلاهايي که در دنيا و آخرت بر سر آدم مي آورد چيزهايي گفت که باز همه بچه ها فکر کردند خوب است با همان اسلحه اي که مي خواستند امريکا را بکشند اول خودشان را نقص عضو کنند…
#4
آبنبات نارگیلی
2022
رمان طنز «آبنبات نارگیلی» گرچه مانند دیگر آبنباتها قصه مستقل خودش را دارد اما به سیاق قبلیها یعنی «آبنبات پستهای»، «آبنبات هلدار» و «آبنبات دارچینی»، راوی ماجراهای پسری به نام محسن است که در جریان زندگی در موقعیتهای ناخواستهای درگیر میشود. این اتفاقات اغلب طنز بانمکی را برای مخاطب میسازد. در «آبنبات نارگیلی» که جلد پس از «آبنبات دارچینی» است، محسن دانشجو شده است و اتفاقات در نیمه دوم دهه ۷۰ روایت میشود. نارگیلی هم مثل آثار قبلی صدقی فضای نوستالژی دارد و یادآور تمام اتفاقاتی است که در این برحه زمانی رخ داده و همچنین شرایط اجتماعی حاکمی که تاثیرش روی زندگی راوی مشهود است هم در بخشهای مختلف این این رمان به چشم میخورد. بریده ای از متن کتاب : ناگفته نماند ابی, با این همه خلوص نیت و پرهیز از هرگونه ارتباط با دخترهای دانشگاه, حتی در حد نگاه یا سلام, چیزهایی درباره تصوراتش از بهشت و انگیزه اش برای حضور در آنجا می گفتد که اگر حوری ها می شنیدند, از دستش به اتوبوس ها ما در جهنم پناه می آوردند.
#5
آبنبات لیمویی
2024
دریا داشت به سمتم می آمد. اما بیشتر از دریا قیافه مرتضی با پوزخندی بر لب و چهره آبی که می گفت عجب شد و «حقته!» جلوی چشمم می آمد. تصمیم گرفتم فوراً بروم سمت تلفن کارتی و هر جور شده مرتضی را گیر بیاورم و بپرسم آیا او بوده که زنگ زده یا نه. در همین فکر بودم که ...
Author
مهرداد صدقی
Author · 10 books