ژنویو بریزاک در کتاب یک سال با پدرم زندگی مردی را روایت کرده که یک تصادف وحشتناک را تجربه کرده است. همسر این مرد در تصادف ناپدید شده و دخترش در تلاش است تا به او کمک کند. این رمان فرانسوی در پنج فصل نگاشته شده است؛ «پاییز»، «زمستان»، «بهار»، «تابستان» و «باز هم پاییز». این رمان روایتی از یک پدر و دخترش است. ژنویو بریزاک این رمان را با شخصیت «هِلِن» آغاز کرده که روی لبهٔ تخت نشسته، هالهای صورتش را روشن کرده و مدت مدیدی در همین حالت مانده است. زندگی برای هلن همانند استخری است که او هر صبح برای شیرجهزدن در آن تردید دارد. زندگی برای او سرد است. سرانجام داستان این پدر و دختر چیست؟