واریوشا با پدر بزرگ پیر و بیمارش در دهکدهای زندگی می کند. در یکی از روزهای سرد زمستان، او به ناچار به روستای مجاور میرود تا برای پدر بزرگش توتون تهیه کند. در ایستگاه راهآهن با دو سرباز مواجه میشود. آنها درمقابل اندکی توتون، یک حلقه انگشتری فولادی به او میدهند که شفابخش است. اما هنگام بازگشت، انگشتر از دست واریوشا میافتد و در برف فرو میرود.